تبليغاتX
ایرانی آرام
90/03/13
آدرس جدید
به رفتم  sultanmoradi.com
+ محمدعلی سلطان مرادی
90/02/24
رمانتیسم بین الملل

1- «لکم فی القصاص حیاة»
جامعه سالم، آرام است.
آرامش، نیازمند اصل قصاص است.
پس جامعه ی سالم نیاز مند قصاص است.
فرض کنید این استدلال اسلام است برای قصاص و چهارده قرن است که از صدور آن میگذرد. در این دوران بحثهایی در مورد این مقوله شده هنوز هم میشود. مقاله ها و کتابهای متعددی در این مورد نوشته شده و میشود. فرض کنید دختری برای اجرای قصاص، مُصر است یک کاسه اسید بگیرد بالای چشم معشوقه ی سابق و بگوید: «باز کن. باز کن عزیزم.» خب ما چه میکنیم؟ دلمان به رنج میاید از این که چرا باید جوری باشد که جامعه همچین حکم دلخراشی را به خود ببیند؟ چرا دخترک باید مجبور باشد یا بی خیال خنک شدن دلش بشود، یا منفور جامعه بشود؟ بعد هم مقاله هایی سوزناک و اشک آور مینویسیم در باب مصائب دخترک یا پسرک. همان دخترک یا پسرکی که فقط در ذهنمان حاضر است. همان که برای دلمان ساخته ایم و برایش گریه میکنیم.

2_ نمایشگاه کتاب باز کرده اند. بیست و چندمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران. همه دارند میروند. بزرگترین رویداد فرهنگی کشور یک کتاب فروشی بزرگ است. تلوزیون نشان میدهد که جای سوزن انداختن نیست. وزیر مربوطه میگوید: «روزی پانصد هزار نفر ضرب در ده روز، میکند به عبارتی اوم... پنج ملیون نفر. بله پنج ملیون نفر. یعنی اوم... ما امسال ده درصد افزایش بازدید داشته ایم.» احساس میکنیم باید برویم. کلی باید کتاب بخریم. بعضی از دوستان را ببینیم. ساندویچ بخوریم. (در اینجا یادی میکنم از غرفه های سیب زمینی پریس که آن وقتها، انگیزه ی اصلی من برای شرکت در نمایشگاه بودند.) خلاصه کلی حرکت فرهنگی بکنیم و بعد توی دفتر خاطرات یا وبلاگ بنویسم رفته ایم. یک جورهایی بدون این پروسه دلمان آرام نمیگیرد. 

3_ ما از این همه سانسور و آقا بالای سری ناراحتیم. فضای تک رسانه ای خسته مان کرده. دروغ و ریا تهوع آور شده. رمالی دردی دوا نمیکند. وای چقدر اینجا گرمه. دلمان لیلی میخواهد آن هم در ملاء عام. ریش بلندمان میخارد. فوتبال باسیاست نمی خوایم نمی خوایم. دختران باید اجازه داشته باشند موقع بازی بولینگ خم شوند. نه روسری نه توسری. یکی بیاید من را ببرد خارج، دارم اینجا هدر میشوم.
خب احساس میکنیم خسته شده ایم. باید یک کاری بکینم. احتمالا یک تکه پارچه با رنگ محبوبمان میبندیم روی دهانمان و میریزیم توی خیابان. چند تا نعره میزنیم و  آن وقت که تازه دلمان دارد آرام میگیرد یک باتوم میخورد پس کله مان و موقعی که میخواهیم فرار کنیم حس میکنیم وسط خیابان یک کامیون پیاز خُرد کرده اند.  از چشمهامان اشک میاید و می دویم سمت خانه و مامان.

4_ «مردک مملکت را به مسخره گرفته. رفته خانه خوابیده. به موبایلش که زنگ میزنیم میگوید: مشترک مورد نظر... بی انصاف بدون این که خاموش کند باتری اش را برداشته. رفتیم پوست تخمه گذاشتیم لای زنگ ولی باز هم خبری نشد. مطمئنم سیم آیفون را از برق کشیده. به یک عمله پانزده هزار تومان دادیم گفتیم «وایستا همینجا یک سره در بزن. یه دقیقه ببینیم در نمیزنی خبری از پول نیست!» بعد از یکی دو ساعت گوشهامان درد گرفت گفتیم بیا این پولت را بگیر و دست از سرمان بردار. بنده ی خدا ول کن نبود. میگفت باید پولش حلال بشود.»

خب پلنگی ها که فهمیدندخیلی ناراحت بودند. همین دیروز و پریروزش بود که آقا از آن یکی آقا دفاع صریح کرده بود. خب برای آقا بد میشد. توی چت استاتوس هاشان نوشته بودند: «علیکم بالسکوت» از حرفهای آن روز آقا این طور برداشت کرده بودند. یعنی حس میکردند که لب کلام همین بوده. لجنی ها هم که هِرّ و کرّشان رفته بود هوا که : دیدی گفتم!

5_ قصاص صورت میگیرد. نمایشگاه تمام میشود. رئیس جمهور بر میگردد و به همه میگوید هیچ کس نمیتواند به ولی فقیه ضربه بزند. کتابها توی قفسه ها خاک میخورند. میریزیم توی خیابانها. شاه فرار میکنید. آمار نمایشگاه سال بعد ده درصد بیشتر میشود. دخترک خودکشی میکند. چشممان یک هفته است که میسوزد. سانسور هی کم و زیاد میشود و...

6_  احساسات دنیا را هدایت میکند. کسی نمیتواند بگوید رمانتیسم متعلق به انگلستان قرن نوزدهم و هجدهم است. عقل توی کتابخانه بایگانی میشود. نسلهای بعد به عنوان زندگی نامه میخوانند و لذت میبرند. رهبران هر روز از غرور ملی، خطهای روی نقشه، مذهب رسمی، دشمن بزرگ  و  مسایلی از این قبیل حرف میزنند. سن ما بالا میرود. قصاص صورت میگیرد. نمایشگاه تمام میشود. رئیس جمهور بر میگردد...

+ محمدعلی سلطان مرادی
90/01/24
...ـتیرانداز!
ــ «برگردین! برگردین! تکـ... »
+ محمدعلی سلطان مرادی
90/01/21
بی خیالی اجتماعی
آن اوایل مساله این قدر بغرنج نبود. یعنی با خودم می‌گفتم زشت است آخوند این مملکت سر پنجاه تومان به راننده گیر بدهد. تازه آن وقت‌ها که پنجاه تومان هم نمی‌شد. اگر راننده‌ای می‌خواست اضافه بگیرد، فوقش یک مسیر هفتاد و پنج تومانی را با بیست و پنج تومان بیشتر سرراست می‌کرد. از این گذشته، خیلی کم پیش می‌آمد که راننده بیشتر از حد معمول کرایه بگیرد.
چندی بعد حس کردم یک جورهایی راننده دارد پایش را می‌گذارد آن طرف گلیمش. جایی نزدیکی گلیم من. اگر اشاره می‌کردم که آقا دارید پنجاه تومان اضافه برمی دارید راننده سریع باقی پول را برمی‌گرداند. خب چرا نباید بدون تذکر خودش باقی را می‌داد؟ همیشه با خودم می‌گفتم این دیگر از آن چرندیات است که باید «محمدعلی سلطان مرادی» باشی تا بگویی؛ وگرنه از هیچ بنی بشری توقع همچین بدبینی نمی‌رود.

دیشب که خواستم از ماشین پیاده شوم یک پانصدی به راننده دادم. دویست تومان برای خودم و دویست تومان برای برادرم. می‌دانستم برای این مسیر حداقل کرایه، یعنی دویست تومان تعیین شده و تاکسی‌ها همیشه همین کرایه را می‌گیرند؛ ولی مسافرکش‌های شخصی گاهی نفری پنجاه تومان هم اضافه می‌گیرند. از ماشین که پیاده شدم راننده گفت «صد تومان دیگر هم بده. شب است و کرایه بیشتر است.» یک صد تومانی دادم به راننده و رفتم. چند لحظه‌ای طول کشید تا یادم بیاید اضافه کرایه برای ساعت ده و نیم یا یازده شب به بعد است. آن هم پانزده تا بیست درصد. آن هم برای تاکسی‌ها، نه مسافرکش‌های شخصی که همین طوری هم بیشتر می‌گیرند. خب رفته بود و دیگر نمی‌شد کاری کرد. هرچند با توجه به کلفتی سبیل راننده، اگر نرفته بود هم نمی‌توانستم کاری بکنم.
با خودم گفتم اگر دفعات قبل این پا از گلیم خود دراز کردن را تذکر داده بودم، یا لا اقل شب‌های قبل، مسافران پیشین از حقشان نگذشته بودند الان این طوری نمی‌شد. هر چه فکر کردم یادم نیامد اسم این بیماری اجتماعی چیست. خب البته بعد از چند لحظه به خودم حق دادم که یادم نیاید؛ چون تا به حال هیچ کتاب جامعه‌شناسی نخوانده‌ام. ‌‌‌ همان جا یک اسم از خودم صادر کردم: «بی‌خیالی اجتماعی». آن ور ذهنم که باید گیر می‌داد «خجالت بکش» و «این صد تومان که دیگر جای این صحبت‌ها را ندارد» ساکت بود.

سوار ماشین خط بلوار امین شدم. باز هم مسیری کوتاه با حداقل کرایه. برادرم یک پانصد تومانی داد و ایستادیم. راننده که دید نمی‌رویم گفت: «شب است و کرایه بیشتر است.» یک صدا با برادرم گفتیم: «تاکسی! بیست درصد! ده و نیم یازده به بعد!» راننده یک صد تومانی داد و رفت. معتقدم تکرار هر چیز در هستی، می‌تواند یک نشانه باشد!
+ محمدعلی سلطان مرادی
90/01/19
اعضای خاطره
خمپاره

... پاره

... پاره

+ محمدعلی سلطان مرادی