<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ایرانىِ آرام</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com</link>
<description>سلطان مرادی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Jun 2011 21:26:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آدرس جدید</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;به رفتم  &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://sultanmoradi.com/&quot; target=_blank&gt;sultanmoradi.com&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jun 2011 21:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمانتیسم بین الملل</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- «لکم فی القصاص حیاة» &lt;br /&gt;جامعه سالم، آرام است.&lt;br /&gt;آرامش، نیازمند اصل قصاص است.&lt;br /&gt;پس جامعه ی سالم نیاز مند قصاص است.&lt;br /&gt;فرض کنید این استدلال اسلام است برای قصاص و چهارده قرن است که از صدور آن میگذرد. در این دوران بحثهایی در مورد این مقوله شده هنوز هم میشود. مقاله ها و کتابهای متعددی در این مورد نوشته شده و میشود. فرض کنید دختری برای اجرای قصاص، مُصر است یک کاسه اسید بگیرد بالای چشم معشوقه ی سابق و بگوید: «باز کن. باز کن عزیزم.» خب ما چه میکنیم؟ دلمان به رنج میاید از این که چرا باید جوری باشد که جامعه همچین حکم دلخراشی را به خود ببیند؟ چرا دخترک باید مجبور باشد یا بی خیال خنک شدن دلش بشود، یا منفور جامعه بشود؟ بعد هم مقاله هایی سوزناک و اشک آور مینویسیم در باب مصائب دخترک یا پسرک. همان دخترک یا پسرکی که فقط در ذهنمان حاضر است. همان که برای دلمان ساخته ایم و برایش گریه میکنیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2_ نمایشگاه کتاب باز کرده اند. بیست و چندمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران. همه دارند میروند. بزرگترین رویداد فرهنگی کشور یک کتاب فروشی بزرگ است. تلوزیون نشان میدهد که جای سوزن انداختن نیست. وزیر مربوطه میگوید: «روزی پانصد هزار نفر ضرب در ده روز، میکند به عبارتی اوم... پنج ملیون نفر. بله پنج ملیون نفر. یعنی اوم... ما امسال ده درصد افزایش بازدید داشته ایم.» احساس میکنیم باید برویم. کلی باید کتاب بخریم. بعضی از دوستان را ببینیم. ساندویچ بخوریم. (در اینجا یادی میکنم از غرفه های سیب زمینی پریس که آن وقتها، انگیزه ی اصلی من برای شرکت در نمایشگاه بودند.) خلاصه کلی حرکت فرهنگی بکنیم و بعد توی دفتر خاطرات یا وبلاگ بنویسم رفته ایم. یک جورهایی بدون این پروسه دلمان آرام نمیگیرد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3_ ما از این همه سانسور و آقا بالای سری ناراحتیم. فضای تک رسانه ای خسته مان کرده. دروغ و ریا تهوع آور شده. رمالی دردی دوا نمیکند. وای چقدر اینجا گرمه. دلمان لیلی میخواهد آن هم در ملاء عام. ریش بلندمان میخارد. فوتبال باسیاست نمی خوایم نمی خوایم. دختران باید اجازه داشته باشند موقع بازی بولینگ خم شوند. نه روسری نه توسری. یکی بیاید من را ببرد خارج، دارم اینجا هدر میشوم. &lt;br /&gt;خب احساس میکنیم خسته شده ایم. باید یک کاری بکینم. احتمالا یک تکه پارچه با رنگ محبوبمان میبندیم روی دهانمان و میریزیم توی خیابان. چند تا نعره میزنیم و  آن وقت که تازه دلمان دارد آرام میگیرد یک باتوم میخورد پس کله مان و موقعی که میخواهیم فرار کنیم حس میکنیم وسط خیابان یک کامیون پیاز خُرد کرده اند.  از چشمهامان اشک میاید و می دویم سمت خانه و مامان. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4_ «مردک مملکت را به مسخره گرفته. رفته خانه خوابیده. به موبایلش که زنگ میزنیم میگوید: مشترک مورد نظر... بی انصاف بدون این که خاموش کند باتری اش را برداشته. رفتیم پوست تخمه گذاشتیم لای زنگ ولی باز هم خبری نشد. مطمئنم سیم آیفون را از برق کشیده. به یک عمله پانزده هزار تومان دادیم گفتیم «وایستا همینجا یک سره در بزن. یه دقیقه ببینیم در نمیزنی خبری از پول نیست!» بعد از یکی دو ساعت گوشهامان درد گرفت گفتیم بیا این پولت را بگیر و دست از سرمان بردار. بنده ی خدا ول کن نبود. میگفت باید پولش حلال بشود.»&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خب پلنگی ها که فهمیدندخیلی ناراحت بودند. همین دیروز و پریروزش بود که آقا از آن یکی آقا دفاع صریح کرده بود. خب برای آقا بد میشد. توی چت استاتوس هاشان نوشته بودند: «علیکم بالسکوت» از حرفهای آن روز آقا این طور برداشت کرده بودند. یعنی حس میکردند که لب کلام همین بوده. لجنی ها هم که هِرّ و کرّشان رفته بود هوا که : دیدی گفتم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;5_ قصاص صورت میگیرد. نمایشگاه تمام میشود. رئیس جمهور بر میگردد و به همه میگوید هیچ کس نمیتواند به ولی فقیه ضربه بزند. کتابها توی قفسه ها خاک میخورند. میریزیم توی خیابانها. شاه فرار میکنید. آمار نمایشگاه سال بعد ده درصد بیشتر میشود. دخترک خودکشی میکند. چشممان یک هفته است که میسوزد. سانسور هی کم و زیاد میشود و...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;6_  احساسات دنیا را هدایت میکند. کسی نمیتواند بگوید &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85&quot; title=&quot;رمانتیسم&quot;&gt;رمانتیسم&lt;/a&gt; متعلق به انگلستان قرن نوزدهم و هجدهم است. عقل توی کتابخانه بایگانی میشود. نسلهای بعد به عنوان زندگی نامه میخوانند و لذت میبرند. رهبران هر روز از غرور ملی، خطهای روی نقشه، مذهب رسمی، دشمن بزرگ  و  مسایلی از این قبیل حرف میزنند. سن ما بالا میرود. قصاص صورت میگیرد. نمایشگاه تمام میشود. رئیس جمهور بر میگردد...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Sat, 14 May 2011 16:10:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...ـتیرانداز!</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>ــ «برگردین! برگردین! تکـ... »</description>
<pubDate>Wed, 13 Apr 2011 18:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خیالی اجتماعی</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آن اوایل مساله این قدر بغرنج نبود. یعنی با خودم می‌گفتم زشت است آخوند این مملکت سر پنجاه تومان به راننده گیر بدهد. تازه آن وقت‌ها که پنجاه تومان هم نمی‌شد. اگر راننده‌ای می‌خواست اضافه بگیرد، فوقش یک مسیر هفتاد و پنج تومانی را با بیست و پنج تومان بیشتر سرراست می‌کرد. از این گذشته، خیلی کم پیش می‌آمد که راننده بیشتر از حد معمول کرایه بگیرد. &lt;br /&gt;چندی بعد حس کردم یک جورهایی راننده دارد پایش را می‌گذارد آن طرف گلیمش. جایی نزدیکی گلیم من. اگر اشاره می‌کردم که آقا دارید پنجاه تومان اضافه برمی دارید راننده سریع باقی پول را برمی‌گرداند. خب چرا نباید بدون تذکر خودش باقی را می‌داد؟ همیشه با خودم می‌گفتم این دیگر از آن چرندیات است که باید «محمدعلی سلطان مرادی» باشی تا بگویی؛ وگرنه از هیچ بنی بشری توقع همچین بدبینی نمی‌رود. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیشب که خواستم از ماشین پیاده شوم یک پانصدی به راننده دادم. دویست تومان برای خودم و دویست تومان برای برادرم. می‌دانستم برای این مسیر حداقل کرایه، یعنی دویست تومان تعیین شده و تاکسی‌ها همیشه همین کرایه را می‌گیرند؛ ولی مسافرکش‌های شخصی گاهی نفری پنجاه تومان هم اضافه می‌گیرند. از ماشین که پیاده شدم راننده گفت «صد تومان دیگر هم بده. شب است و کرایه بیشتر است.» یک صد تومانی دادم به راننده و رفتم. چند لحظه‌ای طول کشید تا یادم بیاید اضافه کرایه برای ساعت ده و نیم یا یازده شب به بعد است. آن هم پانزده تا بیست درصد. آن هم برای تاکسی‌ها، نه مسافرکش‌های شخصی که همین طوری هم بیشتر می‌گیرند. خب رفته بود و دیگر نمی‌شد کاری کرد. هرچند با توجه به کلفتی سبیل راننده، اگر نرفته بود هم نمی‌توانستم کاری بکنم. &lt;br /&gt;با خودم گفتم اگر دفعات قبل این پا از گلیم خود دراز کردن را تذکر داده بودم، یا لا اقل شب‌های قبل، مسافران پیشین از حقشان نگذشته بودند الان این طوری نمی‌شد. هر چه فکر کردم یادم نیامد اسم این بیماری اجتماعی چیست. خب البته بعد از چند لحظه به خودم حق دادم که یادم نیاید؛ چون تا به حال هیچ کتاب جامعه‌شناسی نخوانده‌ام. ‌‌‌ همان جا یک اسم از خودم صادر کردم: «بی‌خیالی اجتماعی». آن ور ذهنم که باید گیر می‌داد «خجالت بکش» و «این صد تومان که دیگر جای این صحبت‌ها را ندارد» ساکت بود. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سوار ماشین خط بلوار امین شدم. باز هم مسیری کوتاه با حداقل کرایه. برادرم یک پانصد تومانی داد و ایستادیم. راننده که دید نمی‌رویم گفت: «شب است و کرایه بیشتر است.» یک صدا با برادرم گفتیم: «تاکسی! بیست درصد! ده و نیم یازده به بعد!» راننده یک صد تومانی داد و رفت. معتقدم تکرار هر چیز در هستی، می‌تواند یک نشانه باشد!&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 10 Apr 2011 20:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعضای خاطره</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>خمپاره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;... پاره&lt;/p&gt;... پاره&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Apr 2011 11:33:50 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگ شده بودند</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اولین آماری که به خاطر دارم پانزده شانزده نوه و شش عمه و دو عمو٬ به علاوهٔ پنج شوهرعمه و یک زن عموست. منتظر بودیم عمه معصو&lt;img hspace=&quot;5&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; vspace=&quot;5&quot; style=&quot;width: 314px; height: 235px;&quot; src=&quot;http://dc316.4shared.com/img/Bi-4BVWU/s7/0.7367941769407188/04012009034.jpg&quot; /&gt;مه و عموحسین هم ازدواج کنند تا ببنیم میشود رکورد تعداد حاضران روز عید در خانهٔ یک مادربزرگ را زد یا نه.&lt;br /&gt;قبل
 از ازدواج عمو و عمه یکی دوتا از دختر عمه ها ازدواج کردند. نتیجه های 
آینده را هم به آمار نوه ها (که حول و هوش بیست و چند نوه شده بود) اضافه 
کردیم. چیزی نزدیک به سی تا شدیم. &lt;br /&gt;سالی که عمو و عمه ازدواج 
کردند، بچه ها و بزرگترها، سرجمع پنجاه و چند نفر شدیم. روز عید که رفتیم 
خانه ی مادر بزرگ، شده بودیم همان پانزده شانزده نفر. هر کدام از نوه‏ ها 
کاری داشت که نتواند بیاید خانهٔ مادربزرگ.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;______________________________________&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;کوچک
 ترین بچه توی عکس منم. عکس آن روزهاست که به خاطر ندارم. همان و قتها که  
نوه ها همین دوازده سیزده نفر بودند. ولی از سر و وضع حاضرین میشود حدس زد 
که عصر یک روز پر جنب جوش در یک گردهمایی خانوادگی ست.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;




&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 27 Mar 2011 00:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشت پردهٔ‏ یک بازی وبلاگی</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باور کن خودم هستم. خود خودم. به نشانی آن پیرهن دکمه‌دار سفید برادرت که تنت بود آن صبحِ اولین بار دیدنت. به نشانی آن درخت گردوی پس حوض که پشتش قایم شدی و من یواشکی سلامت کردم. باورت شد. سوگندم که یادت هست. هر روز برایت عاشقانه بنویسم و هر روز بخوانی‌اش. تو از همهٔ اینترنت وبلاگ من را بلد بودی و این دو سه تا وبلاگ عاشقانه‌نویس دوست‌هایم را. یادت هست همهٔ عاشقانه‌هاشان را به نام تو تأویل می‌کردم و تو باورت می‌شد. اصلاً همهٔ عاشقانه‌های دنیا برای توست. وبلاگ من را بسته‌اند و می‌دانم نمی‌دانی فیـ.ـلترشـ.ـکن چیست. تو از همهٔ اینترنت وبلاگ من را بلد بودی و این دو سه تا را. چه حس خوشی است وقتی می‌بینی وبلاگ من بسته است و مأیوس می‌آیی سراغ آن دو سه تای دیگر و می‌بینی من می‌نویسم، منِ من و نیازی به تأویل نیست. همهٔ واژه‌هایم فدای تو. من این‌جا می‌نویسم چون تو باید بخوانی‌اش. توی همهٔ آن دو سه تا می‌نویسم تا بدانی چقدر برایم مهم است. تا بدانی می‌شود فیلـ.ـتر‌ها را شکست، دیوار‌ها را شکست، کوه‌ها را شکست، اما عشق را نمی‌توان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;این را &lt;a title=&quot;درویشی نشسته بر پوست پلنگ&quot; href=&quot;http://1sama.wordpress.com/2011/03/11/219/&quot;&gt;ساما&lt;/a&gt; نوشته&lt;/font&gt;.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 13 Mar 2011 23:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین شوخی</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>دلقک پیر، اشرفی‌ها را می‌ریزد روی سنگ ‏‏‏فرش خروجی کاخ. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نیم رخ ملکه، روی سکه‌ها هم لبخند ندارد.
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Mar 2011 17:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند نصیحت به پرتقال فروشان تازه کار</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای آنکه «یک پرتقال فروش بمانید» لازم نیست کار سختی بکنید. فقط به سه اصل مهم توجه داشته باشد: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱) خود‌شناسی: اولین رمز پرتقال فروش ماندن به خود فروشنده برمیگردد: باید حواسش باشد پرتقال بفروشد. کسی که مانیتور ال سی دی بفروشد٬ اگر حنجره ـ یا هرجای دیگر ـ خودش را پاره کند٬ کسی باور نمی‌کند که پرتقال فروش است؛ هرچند مانیتور‌هایش بیست و چهار ساعته پرتقال‌های شارپ نشان بدهد و صدای پرتقال پخش کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲) مخاطب‌شناسی: باید بدانید «پرتقال پرطرفدار‌ترین دروغ دنیاست.» به شکلی که اگر شیادی به طور میانگین٬ ده دقیقه وسط بازار داد بزند «پرتقال» می‌تواند یک گاری بفروشد. حال فرق نمی‌کند یک گاری پرتقال باشد یا لیمو یا شیر سماور و یا حتی اگزوز خاور. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اصولاً طرفداران پرتقال به چند دسته تقسیم می‌شوند: ۱ـ پرتقال خران:‌‌ همان طور که مشخص است٬ این افراد «خر پرتقال» ند. ممکن است بی‌توجه و شناخت هر خربرزه ‏ای را به نام پرتقال بخرند. بسیار پیش آمده که این دسته «بلیط یک طرفه‏‏ ی سفر به اردوگاه‏های کار اجبرای در غرب وحشی» را به جای پرتقال خریده‌اند و تا اخر عمر مجبور به بیگاری دادن در این اردوگاه‌ها شده‌اند. ۲ـ عاشقان پرتقال: هیچ وقت گول این دسته را نخورید. این‌ها از فرط خسّت ـ یا گاهی تنگدستی ـ لاف عاشقی می‌زنند. آن‌ها حاضر نیستند ریالی بابت پرتقال پول خرج کنند و فقط با حفظ فاصله از مغازه یا گاری در وصف پرتقال‌ها ـ مخصوصاً از نوع خونی ـ شعر می‌گویند یا داستان می‌نویسند. ۳- نفوذی‌ها: این دسته، از طرف فروشندگان میوه‌های دیگر مامور به خرابکاری در حلقهٔ طرفداران شما هستند. ۴ـ خریداران گذری ۵ـ مشتریان: این دسته با علم و شناخت دیگر میوه‌ها به سراغ پرتقال می‌آیند و در اعتقادشان به پرتقال راسخند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای داشتن طول عمر باعزت در صنف پرتقال فروشان از سه گروه اول بر حذر باشید. بها دادن به پرتقال خران طبق یک استدلال کاملاً منطقی اشکال دارد: &lt;br /&gt;خواهی نخواهی «گوسفند ابله گرگ را حریص می‌کند». &lt;br /&gt;بار کج به منزل نمی‌رسد. &lt;br /&gt;پس: روزی گندش در می‌آید. از طرف دیگر این گروه‌‌ همان طور که با «هایی» می‌آیند با «هویی» هم یا می‌روند یا پدرتان را درمی آورند و بعد می‌روند. در بارهٔ سودجویی و بی‌مایگی گروه دوم نیز جای صحبت نیست. باید دانست که این‌ها مگسان دور شما هستند. پس ضروری است که در مرحلهٔ اول خودتان را شیرنی فرض کنید تا دچار خودقازوره بینی نشوید و در مرحلهٔ بعد با گفتن «شعر نگو مومن» دورشان کنید؛ زیرا این گروه خود را شاعر می‌دانند و از مومن نامیده شدن بیزارند. در برخورد با نفوذی‌ها هم از تهدید یا تطمیع استفاده کنید و فقط در مرحلهٔ آخر به قتل فکر کنید. چون معمولاً مرحلهٔ آخر غول بازی است و کشتن غول طبق فتوای اکثر علما جایز و در صورتی که خوف جان یا مال (در اینجا پرتقال) برود واجب است. البته باید بدانید که در تاریخ٬ عمر هیچ پرتقال فروش قاتلی بیشتر از چند دهه ثبت نشده است؛ هرچند که در خفا بوده باشد و قاتل به نظریهٔ «توجیه هدف وسیله را» اعتقاد داشته باشد. به خریداران گذری مهربان باشید ولی جدیشان نگیرید و رویشان حساب باز نکنید. &lt;br /&gt;با مشتریان صادق باشید و به آن‌ها اجازه‏ ی انتقاد بدهید. مشتریان بال‌های پرواز شما هستند. اگر گفتند پرتقالتان کرمو است، بدانید که شما را دوست دارند که می‌گویند. مطمئن باشید با بستن دهان مشتریان یا دروغ گفتن، کرم پرتقال‌ها ازبین نمی‌رود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳) دشمن‌شناسی: مرده باد رقیب شما. دشمن بودن رقبا آشکار است؛ در حد نعرهٔ چند شیر در حال زایمان. در واژه نامهٔ پرتقال فروشان رقیب را هم معنای دشمن آورده‌اند. طبق گزارش مرکز تحقیقات استراتژیک پرتقال فروشی، جدا شدن معنای این دو کلمه از دسیسه‌های فراماسونرهاست. اگر توجه کرده باشید با سی و سه پرتقال می‌توان هم حرف «ر» (حرف اول رقیب) را نوشت و هم حرف «د» (اول دشمن) را. (سی وسه یکی از اعداد مقدس فراماسونری است) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روش اصلی دشمنان شما تخریب افکارتان است. معولاً در دسته‌های چند صد نفری دور دکهٔ شما جمع می‌شوند و داد می‌زنند که «خربزه فروش حیا کن/ مملکت رو‌‌ رها کن» از این لحظه به بعد همه چیز به دست خودتان است. اگر بتوانید خود و مشتریانتان را مجاب نگاه دارید که پرتقال فروشید پرتقال فروش باقی می‌مانید. ولی اگر حتی برای لحظه‌ای به خربزه فروشی فکر کنید دیگر پرتقال فروش نیستید. جدایی بیشتر پرتقال فروشان از این صنف شریف به دلیل بیماری «خود خربزه فروش بینی» بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان: از آنجا که ما خودمان سال‌ها پرتقال فروش بوده‌ایم و می‌دانیم هیچ پرتقال فروشی محض رضای خدا پرتقال نمی‌فروشد، از خیر بحث خدا‌شناسی می‌گذریم و صداقت را به شعار ترجیح می‌دهیم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;من الله توفیق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعی از پرتقال فروشان شکست خورده و مجرّب&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 17 Feb 2011 14:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابدیت و چند لحظه</title>
<link>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به روز گذشته که فکر میکنم٬ فقط همان &quot;چند لحظه&quot; کش میاید. همین که به صندلی اتوبوس تکیه دادم و پدرم خواست رویش را برگرداند فهمیدم دو قرن نگرانی درپیش است. سرش آن قدر آرام روی تنه اش به عقب میگشت که انگار قرار نیست بالاخره لحظه ی سوال فرا برسد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخرین صحبتهایم توی خانه بامادرم بود. درباره ی عقب افتادگی ما ایرانی ها و این که «تا تاکسی های ما نفهمند ساعت چهار صبح نباید توی کوچه بوق بزنند٬ همان جهان سومی هستیم» و بعدش هم که خداحافظی کردم و رفتم٬ نشستم توی تاکسی و تا دقایقی به این فکر میکردم که «بوق تاکسی چه ربطی به جهان سوم دارد؟». نه آنجا به پاسپورت دست نزدم. توی تاکسی هم که داشتم آشغال های وسط خیابان را نگاه میکردم. امام خمینی که به ایران آمد مردم از خوشحالی گل توی خیابانها ریختند٬ حالا هم که من دارم میروم از ناراحتی آشغال.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;« پدرم گفت پاسپورتت رو آوردی؟ »&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قبل از صحبت آخر با مادر هم که داشتم الکی نق میزدم. نمیتوانستم به مادرم بگویم دلم اصلاْ با این سفر نیست و فقط به خاطر شرایط نا مساعد جوی خانه تن به سفر داده ام. وگرنه وسط این همه کار و بار که آدم نمیرود زیارت! ولی میدانستم همه اش بیخودی است. اصولاْ من از خانه ام سخت دل میکنم. از کامپیوتر و تلوزیون قدیمی و شاید خود قم. شاید این هم یک بیماری روانی  در حد &quot;فوبیا&quot;یی چیزی باشد. ولی همین که از خانه جدا میشوم میفهمم که چقدر زنده شده ام. تازه. سر حال. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از دیشب چند بار تذکر داده بود که پاسپورت یادت نرود. حالا دلم نمیخواست بین قم و اراک یک دفعه بگویم نیست.  زیپ اول را باز کردم. نبود. با توجه به این که کیف من فقط دو جا برای گذاشتن وسایل دارد٬ باید قبل از باز کردن زیپ دوم همه ی جوانب را در نظر میگرفتم. با خودم گفتم اگر نبود کاری که میکنم این است که اولین جایی که اتوبوس ایستاد بی هیچ حرفی پیاده میشوم. شاید هم قبلش به آقای خالقیان (مدیر کاروان) توضیح دادم تا در شرایطی برایش توضیح دهد.  پدرم و این آقای مدیر یک زوج هنری هستند. برایت یک سفر زیارتی خاطره انگیز خلق میکنند. تنها مشکل این است که اگر هم اطاقشان باشی شبها باید زود بخوابی و بیشتر از  یک بار حق بازار رفتن نداری.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*** &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت سه ی بعد از ظهر به قصر شیرین رسیدیم .  چیزی است توی مایه های خرمشر٬ ولی تمیزتر. باید تا صبح صبر کنیم تا مرز را باز کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Jan 2011 19:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sultanmoradi</dc:creator>
<guid>http://sultanmoradi.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

